آدمک آخر دنیا یست بخند / آدمک مرگ همیجاست بخند / دست خطی که تو را عاشق کرد / شوخی کاغذی ماست بخند / آدمک خل نشوی گریه کنی / کل دنیا سرآبست بخند / آن خدایی که بزرگش خواندی / به خدا مثله تو تنهاست بخند/
توی این دنیای دیووونه کسی عاشق نمیمونه ببین ساختن چقدر سخته ولی ویرونی آسونه.


نفش، چه رنگ جالب، قشنگ و با مفهومی؛ بنفشی که رنگ قرمزش رو از آتیش عشق و رنگ آبی اش رو از شعله های انتقام گرفته است.
گاهی آدم در زندگی اش انتظار یه سری چیزا رو نداره، با خودش میگه عشق هیچ وقت سراغ من نمیاد، اصلا نمی تونه این حس گنگ رو درک کنه، اما نمی دونه وقتی که حواست نیست و بی تابی، وقتی که زل میزنی به یه نقطه و دل تنگی، یا وقتی که با یاد کسی لبخند میزنی، دیگه تمومه تو محکومی به عشق.
تو الان دیگه یه دلباخته ی.
با اینکه خوب می دونی عشق واقعی کم پیش میاد و گاهی آدم ها روی هوس هایشون اسم عشق می گذارند و عشق واقعی سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود اما با این همه تو الان دیگه عاشقی تو یه دلباخته ی،.
اما امان از اون روزی که معشوق هوس عاشقی با دیگری به سرش بزند، اون وقته که گرفتار میشوی در شعله های آبی انتقام، چه کسی ترسناک تر از دلباخته ی است که می خواهد انتقام بگیرد؟.
حالا دیگه رنگ قرمز آتیش عشق مخلوط با شعله های آبی انتقام شده است.
حالا دیگه رنگ قلب دلباخته بنفش شده است؛ متاسفانه این عشق تنها دردیست که حال آدم رو خوب می کند.
دوستت داشتن که کالا نیست یه حسه، حسی که همیشه هست و از بین نمیره فقط تغییر حالت میده گاهی یه اندوه گاهی یه درد و گاهی بد تر از همه میشه نفرت.
وقتی که شعله های انتقام شعله ور شدن آیا راه برای عشق باز است؟.
خلاصه : انتقام دلباخته داستان دختری ست که عشق رو نمی شناسه و برنامه ی برای عاشق شدن نداره.
اما نمی دونه که عشق بدون برنامه میاد و ناشناسه.
دلش توسط این عشق میشکنه و زمان انتقام فرا میرسه و ……
توی اتاق روی زمین نشسته بودم و به تخت تکه داده بودم؛ یه تیغ توی دست راستم بود، به رگ دست چپم خیره شده بودم، شنیده بودم که رگ های دست چپ رابطه ی مستقیمی با قلب دارند؛ شاید برای همین بود که می خواستم، رگ دست چپم رو بزنم؛ اما آیا یعنی این آخر کارم بود؟ آرزوی مرگ کردم، اما مرگ ناز کرد و با پایی خودش نیامد، برای همین هم مجبورم که خودم برم پیش مرگ حالا که اون نمیاد؛ آخه کی فکرش رو می کرد من اون دختر شاد و شنگول، همونی که می خواست خانم دکتر بشه.
الان به جایی لباس سفید پزشکی باید کفن سفید تن کنه! آهی سوزناک کشیدم؛ سردم شده بودم، تیغ رو نزدیک رگ دستم بردم.
می ترسیدم اما دیگه چاره ی نداشتم، خدایا من رو ببخش، می دونم کارم گناهست اما مجبورم، خسته ام خسته، همیشه می گفتم خودکشی کار ترسو هاست اما الان خودم جز همون ها شدم، نگاهم به قاب عکس پدربزرگ که روی دیوار بود افتاد، ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.
پدربزرگ عزیزم، همونی که اسم من رو انتحاب کرده بود، دلناز، ناز دلها.
کجایی پدر بزرگ که ببینی ناز دلهات به آخر خط رسیده! کجایی تا برام قصه های قشنگ قشنگ تعریف کنی، دلم شاد بشه! پدربزرگ دلم می خواد سر بزارم روی پاهات و به یه خواب عمیق و ابدی برم، یادش بخیر بچگی ها چه خوب بود، دوران بیخیالی و شادی، اون وقت ها دنبال گربه ها باغ دویدن، بالا رفتن از درخت زردآلو، وایی یادش بخیر.
تنها ترسم اخراج شدن از مدرسه بود، آخه خیلی شیطون و البته باهوش بودم.
اون وقت ها چقدر دلم می خواست بزرگ بشم، لباس های مامانم رو می پوشیدم، دلم می خواست زود بزرگ بشم تا بتونم از اون کفش میخی ها بپوشم.
نفسی کشیدم.
پدربزرگ یادته که توی باغ دنبال گربه می دویدم که پام گیر کرد به یه سنگ و خوردم زمین!، کنارم نشستی و گفتی آدم باید گاهی زمین بخوره، تا زمین اون رو نخوره.
یا اون روز رو یادته که رفتم بالای درخت، اما یهو افتادم و پیشونی ام زخم شد! زخمم رو بوسیدی و گفتی نازدلهای من قوی تر این حرفاست که با یه زخم کوچولو گریه اش بگیره، گفتی بوست کردم الان خوب میشی، پدر بزرگ جون میشه بیای الان هم بوسم کنی؟ تا زخم قلبم خوب بشه.
اره زخمم عمیقه اما شاید خوب شد!
اره زخمم عمیقه اما شاید خوب شد! آخه ب*و*س*ه های تو معجزه می کند.
وایی که چقدر دلم بچگی هام رو می خواست، اون روزای که با چند تا ب*و*س و قصه دردها فراموش میشد، اوج درد افتادن از روی درخت بود، تنهای توی دنیام تعریف نشده بود.
پدربزرگ دلم گرفته، دنیام سیاه شده، میبینی به آخر خط رسیدم.
پدربزرگ دلم خواب می خواد.
دلم دست های نوازشگر تو رو می خواد.
پدربزرگ دلم شعر و قصه می خواد.
پدربزرگ یادته می گفتی عشق حس قشنگیه، می گفتی زندگی بدون عشق نمیشه.
اما حسی که باعث اشک چشمامه اسمش عشقه، حسی که قلبم رو پر از درد کرده اسمش عشقه، چیزی که من رو به آخر خط رسونده اسمش عشقه، این حال خراب تقصیر عشقه.
این زندگی رو آب اثر عشقه.
نگاه هم رو از قاب عکس گرفتم، هوای مرگ پیچیده بود توی اتاقم، به رگ دستم خیره شدم، الان دیگه وقت بوسه های تیغ روی رگم بود.
قلبم با تردید میزد، دستم می لرزید، اگه من خودکشی کنم پس خانواده ام چی؟ پدربزرگ همیشه می گفت که من قوی ام می گفت همیشه باید روی خودم حساب کنم.
به تیغ نگاه کردم، من نمی تونم این درد رو به خانواده ام بدم، من نمی تونم از خانواده ام این جوری جدا بشم، تیغ رو، روی زمین انداختم و اشک هایم روی گونه ام روان شد.
پدربزرگ اون دنیای اما هنوز داری بهم کمک می کنی.
حس کردم نفس کم آوردم، از روی زمین بلند شدم، پنچره رو باز کردم و تیغ رو انداختم بیرون، چند تا نفس عمیق کشیدم.
هوای تازه رو وارد ریه هام کردم.
هوای زندگی توی اتاقم جاری شد.
باور نمیشد که چند دقیقه ی پیش می خواستم خودم رو بکشم، لعنت بهت که من رو به اینجا رسوندی.
من ناز دلها بودم پس باید قوی باشم و به این زودی ها تسلیم نشم.
من به جای مرگ خودم، باید کاری کنم که اونی با قلبم بازی کرده آرزوی مرگ کنه.
به آسمونی سیاه رنگ که چادر ستاره دار پوشیده بود نگاه کردم، ماه چه درخششی داشت، من چطور می خواستم خودم رو بکشم!! اره دردم عمیقه اما خودکشی راه حل مناسبی نبود.
انگار تازه داشت عقل به سرم میامد.
اما چطور شد که کارم به اینجا رسید؟!.
داستان از کجا شروع شد؟…
فلش بک (زمان گذشته) :
صدف : وایی چرا این سیستم بالا نمیاد؟
– صبور باش میاد
صدف : استرس دارم، یعنی پرستاری قبول شدم؟
– معلوم که اره، من دلم روشنه
صدف : خداکنه
جیغ خفیفی کشید.
صدف : آخ جون باز شد.

– بشین اطلاعات رو وارد کن ببین قبول شدی یا نه!
صدف : من دل ندارم نگاه کنم، تو بیا وارد کن و بهم بگو چه خبره؟
سر تکون دادم.
اطلاعات رو وارد کردم.
صدف چشماش رو بست.
یه لبخند بزرگ روی لبم نشست.
می خواستم جیغ بکشم که یه فکری به سرم زد.
پشت به لپتاپ ایستادم.
لب هام رو آویزون کردم.
صدف : چی شد؟
کمی بغض کردم.
انگشت اشاره ام رو با آب دهنم خیس کردم، گوشه چشمم کشیدم.

– قسمت نبود
چشماش رو باز کرد.
صدف : وایی یعنی پرستاری قبول نشدم؟
– نه
ناباورانه بهم زل زد.
صدف : پس چی قبول شدم؟
– هیچی
صدف : هیچی!!!!
سر تکون دادم و دماغم رو بالا کشیدم.
عین لاستیک پنچر شد و اشک توی چشماش جمع شد، دلم براش سوخت.
به اندازه کافی اذیتش کرده بودم، داشت از حال می رفت که یه لبخند بزرگ روی لبم نشست.

– خره پرستاری تهران قبول شدی
پریدم توی بغلش.
چند ثانیه ی بی حرکت ایستاد و بعد من رو از خودش جدا کرد
صدف : پرستاری قبول شدم!!؟
از حالت قیافه اش خنده ام گرفت.

– اره، بیا خودت نگاه کن، خانم پرستار
من رو کنار زد، به لبتاپ چشم دوخت.
سکوت بر قرار بود که یهو صدف یه جیغ بنفش کشید و من از ترس دو متر پریدم بالا.
صدف : وایی قبول شدم واییی پرستاری وای
چشمک زدم
– مبارکه عشقم
بالا و پایین می پرید.
صدف : وایی چه خوشحالم من
– آروم بگیر، حالا نوبت منه
صدف : می دونم که تو هم پزشکی قبول شدی
– امیدوارم
صدف : من شدم پس تو هم میشی
– قبولی توی پرستاری آسون تر از پزشکی است
چیزی نگفت، فقط شونه بالا انداخت، اطلاعات خودم رو وارد کردم، با استرس پام رو تکون دادم.
من کلی زحمت کشیده بودم، اگه قبول نمی شد داغون می شدم.
من با تمام توانم تلاش کرده بودم.
صدف : دلناز چی شد؟
اشک توی چشمام جمع شد.
صدف : قبول شدی یا نه؟
اشک ریخته شد، روی گونه ام
– من….
گریه مجال حرف زدن بهم رو نداد، صدف من رو هول داد و خودش به مانیتور خیره شد، جیغ بنفشی کشید
صدف : احمق تو که پزشکی قبول شدی پس چرا گریه می کنی؟
نمی تونستم حرف بزنم فقط اشک می ریخت.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *