داستان کوتاه ابومسلم خراسانی

شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

داستان کوتاه انکار

داستان کوتاه انکار زهره زن خوبی بود… شانس آورده بودم که یک همچین زنی نصیبم شده بود… خدا به هر مردی همچین زنی نمی داد… من از آن خوش شانس هایش بودم… واقعا خوب بود… خوب… خانم… کدبانو… البته آشپزی اش… ای… بدک نبود… کم کم داشت یاد میگرفت…

بهلول و مسجد

شخصی مسجدی ساخت بهلول از او پرسید: مسجد رابرای رضای خدا ساختی یااینکه بین مردم شناخته شوی؟

داستان آن سوی پنجره

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي […]

داستان بهشت و جهنم

يك مرد روحاني، روزي با خداوند مكالمه اي داشت”: خداوند! دوست دارم بدام بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟

داستان کوتاه سنجش عملکرد 

داستان کوتاه سنجش عملکرد  پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن كوچكي را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.