داستان کوتاه انکار

داستان کوتاه انکار زهره زن خوبی بود… شانس آورده بودم که یک همچین زنی نصیبم شده بود… خدا به هر مردی همچین زنی نمی داد… من از آن خوش شانس هایش بودم… واقعا خوب بود… خوب… خانم… کدبانو… البته آشپزی اش… ای… بدک نبود… کم کم داشت یاد میگرفت…